تبليغاتX
نمایه


نمایه

بهترآن است که برخیزم. رنگ را بردارم. روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.



۲ ساعت مونده به سال تحويل .

تلويزيون را روشن مي كنم ببينم چه خبره . به به مثل هميشه تا يك عيدي ميشه هرچي هنرمنده (البته اونا مي گن هنرمندا) بر ميدارن ميارن تقسيمشون مي كنن بين شبكه ها .

تلويزيون را خاموش مي كنم . اين هم شد برنامه سال تحويل صدا و سيماي ما .چه قدر پر بار...

تلفن را برداشتم زنگ زدم به يكي از دوستام ؛ شلمچه بود . گفتم گوشي را بگيره چند لحظه طرف خاك هاي شلمچه ...

همين دو ، سه روز پيش از سفر جنوب برگشتم ولي دلم خيلي تنگ شده مخصوصا توي اين دقيقه هاي مانده به سال نو.

كاش يك شبكه سال تحويل دوربينش را مي گذاشت تو شلمچه ،طلاييه ، دهلاويه ، هويزه، شرهاني...

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط باران| |

سلام

دوباره مي نويسم

بعد از چند ماهي كه كاغذهاي سفيد وبلاگم سفيد مانده بود.

گرچه در كاغذهاي سفيد دفترم مي نوشتم.

توي اين روزها كه گذشت نوشته هايم براي نمايه نبود براي يك شهر ديگر مي نوشتم شهري در آسمان

http://shahridaraseman.parsiblog.com/

حالا براي نمايه دلم واقعا تنگ شده

نمايه دوباره سلام

و سلام به همه دوست هاي خوب نمايه ام

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط باران| |

دلت اومد از خواب بيدارم نكني ؛ دلت اومد از آخرين ديدارمون فقط يك بوسه روي گونه ام برايم به يادگار بگذاري...

حالا من دلم نمي آيد از اين جا برم . گوشم را روي اسمت مي گذارم ، بابا تا بهم نگويي كي مي آيم پيشت، قبرت را رها نمي كنم .

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط باران| |

 

چشمهاي بسته ، با گونه هاي خيس؛ با يك قرآن كه توي سينه ام فشار داده ام ؛ وزش باد را با يخ كردن گونه هايم احساس مي كنم .

هيچ چيز ازت ندارم ، نه يك پلاك ، نه اون عكسي كه مامان مي گفت هميشه توي جيبت بود ، نه اون تسبيح فيروزه اي ، نه اون پوتين هايي كه دوست داشتم بندهايش را من ببندم ، نه اون شيشه عطري كه مادر بزرگ برايت از مشهد آورده بود ، نه يك قبر كه با گلاب را بشويمش و بگويم اين باباي منه .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط باران| |

يك بار ديگر صدايت مي كنم ؛ يك بار ديگر به باد مي گويم صداي من را به گوشت برساند.

به باد گفتم كه چندروزي است كه به خوابم نمي آيي گفتم كه شبها زود به رختخواب مي روم شايد لحظه هاي بيشتري رادر خواب با تو بگذرانم ولي تو به خوابم نمي آيي ؛ هرچه در خواب گريه مي كنم باز هم نمي آيي . شايد دلت را شكسته ام ، نمي دانم ؛ فقط به خوابم بيا .

چشمهايم را كه مي بندم خوابم مي برد .در خواب زير گوشم نجوا مي كني :گفتم چند روز به ديدن دختر گلم نيايم شايد دوباره برايم گل بياورد . همه دوستانم در قطعه شهدا مي گويند گلهاي مريمه مريمِ تو بوي بهشت مي دهد .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط باران| |

باز هم زنگ خراب شده. خانم ناظم در كلاس را زد؛ سرش را از گوشه در داخل آورد و رو به خانم احمدي گفت: زنگ خورده.

خانم احمدي با كف دست روي ميز زد و بلند گفت: خانم ها ساكت . براي جلسه بعدي ادبيات يك انشاء هم بنويسيد.

صداي پچ پچ بچه ها بلند شد. مينا كه پشت سري من بود ، گفت : آخه مگه اين جا دبستان يا راهنماييه كه انشا داشته باشيم؟

خانم احمدي دوباره ولي محكم تر روي ميز ميز زد و گفت : انشاء نوشتن ربطي به دبستان و راهنمايي و دبيرستاني بودن نداره؛ موضوع هم "وقتي زنگ به صدا در آمد"؛ حالا بريد .

بچه ها با عجله كيف هايشان را برداشتند و بيرون رفتند .

_

جلوي در شيريني فروشي ايستادم، كيف مدرسه ام را از زير چادر بيرون آوردم و دستم گرفتم .در را باز كردم و تو رفتم.

از بين كيكهاي كوچك و بزرگ چشمم به يك كيك كوچك افتاد شبيه يك قلب بود رويش را هم با توت فرنگي تزيئن كرده كرده بودند ، با انگشت به كيك اشاره كردم .

فروشنده كيك را برداشت و روي ترازو گذاشت ؛ و گفت:2600 تومان.

_

آگهي روزنامه را از توي كيفم درآوردم و كنار قبرت انداختم . كيك را زا تو جعبه در آوردم و روي قبرت گذاشتم . شمع ها را توي كيك فرو كردم : يكي ،دوتا، سه تا ، چهارتا ، پنج تا . نخندي بهم. پنج سالم نيست ، به نيت پنج تنه.

اگه مي خواستم به تعداد سن خودمون شمع بگيرم بايد 16 تا براي خودم و 39 تا هم براي تو مي گرفتم ، آنوقت اصلا جا نمي شد روي اين كيك دو نفره.

شمع ها را روشن كردم آماده اي 1،2،3و شمع ها خاموش شد.

چاقوي پلاستيك را از توي كيفم در آوردم ؛ ببين چه قشنگه ؛ روبان قرمز را خودم زدم ؛ مامان گفته بود عاشق رنگ قرمزي.

شروع كردم كيك را به بريدن ، از توي جيب كيفم چند تا چنگال پلاستيكي در آوردم . اولين باري كه مامان گفت به سال قمري تولد تو و بابات تو يك روزه اين فكر به ذهنم رسيد .

بابا مي دونم دارم پرحرفي مي كنم اما يك كمكي به من مي كني؟ براي اين هفته بايد يك انشاء بنويسيم ، موضوعش هم "وقتي زنگ به صدا در آمد" است . مي داني ياد چي افتادم ؛ ياد مامان .

هنوز هم هركي زنگ مي زنه رنگش مي شود مثل رنگ گچ ديوار . نمي دانم به او بگويم تو اين جايي يا نه؟

ولش كن بابا .؛ مي شود مواظب كيفم باشي ، من بروم كيك ها را تعارف كنم.

دختر ظرف كيك را از روي قبر بر مي دارد؛ بزرگ روي سنگ قبر با رنگ قرمز نوشته شده : شهيد گمنام .

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط باران| |

  

مادر بزرگ مي گفت: با چشمهاي بسته آرزوهايت حتما برآورده مي شود .

آرزو كردم:....

چشمهايم را كه باز كردم از برآورده شدن آرزويم خبري نبود. دلگير شدم . يادم آمد آن موقع كه مادر بزرگ

اين حرف را زده بود آرزوهايم به اندازه يك بسته پفك و يك مشت نخودچي كوچك بود .

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط باران| |

باران که بارید

برگهای خشک کوچه

زیر پاهایم

دیگر صدا نداد

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط باران| |

آرزو میکنم آرزویم هروقت صلاح است برآورده شود.

توهم آرزو کن....

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط باران| |

ديروز كنار در ديدم او را .

ديروزِ ديروز هم كنار در بود .

و ديروزِ ديروزِ ديروز ها .

ديروزِ ديروزِ ديروز بود که مرد بند پوتين هايش را محكم بست ؛آبنبات  نعنايي را از توي جيبش درآورد ودر دست دختر گذاشت.

دختر چادر گلدار مادر را به سر كرده بود ، گفت :ببين بزرگ شدم ، خودت گفتي بزرگ بشي با خودم مي برمت .

مرد پايين چادر را كه روي زمين مي كشيد بالا آورد و گفت : هروقت روي زمين نكشيدآن وقت .

دختر سرش را به طرف پايين چادر مي چرخاند ، از ساق پاهايش هم بالا تر است.

كاغذ آبنبات را باز مي كند وآبنبات را توي دهانش مي گذارد .و مي گويد : حالا ديگر بايد من را با خودت ببري قدم از چادر هم بلند تر شده.

بوی نعنا می آید 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط باران| |


Design By : Night Skin